|
|
|
|
|
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه. ... آری تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی ست...
مثل یک بیشه نور و چنان بی تابم که دلم می خواهد بروم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی ست که مرا می خواند
زنده یاد سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 14:1 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم به مناسبت شب شعر دانشگاهمون.وای چقدر قشنگ بود.بقیشو بعدا میگم.
تسبیح شب که مهره صدها ستاره داشت در زیر پنجه تر صبحدم شکست هر مهره اش پرنده ای شد و بال بر گرفت دنیا پر از ترانه شد و باز شکست چون که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی چون که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آینه بدانید چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 21:55 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خــواب تو بـا جامی ربـودی مــاه از آب به من گفتی که دل دریا کن ای دوست شاعر:سیاوش کسرایی خواننده:محمد رضا شجریان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 12:36 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
شرمنده خونگرمی اشکم که همه عمر نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشيند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 11:50 توسط علي
|
|
||