|
|
|
|
|
خواجه چند روزي را بدين روي گذراندي و چون هفته به سر آمد و وقت بر او تنگ گردبد با اراده اي پولادين اهنگ پيست مرکزي ( سالن مطالعه ) کردي و در آنجا خرخوانهاي يسيار دبدي که بي درنگ همي خرزندي و در کنار ايشان خرهاي مرده انباشته شده از حيث زدن.
آورده اند که چند روز اينچنين بگذشت و خواجه تنها توانست درس جبر را که از حيث مرتبت بالاتر بودي و وعده ي امتحان نزديک تر، ورقي زدي و از آنجا که در علم سفسته دستي داشتي و چند سالي در گذراندن اين مقامات همي وقت گذرانيده بود، اشکالات بسيار کاشف شدي که فقط استاد را از پس آن بر امدن بود. پس شيخ را مقبول نظر افتاد که سوالات را به نزد استاد بردي تا در سايه ي درخت علم او از اين سردر گمي رهايي يابد. ادامه دارد.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:39 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
ای صمیممی ای دوست گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی، من بیادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست دایم از خنده لبانت لبریز، دامنت پرگل باد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 15:28 توسط علي
|
|
||