|
|
|
||
|
هـــرکه شــد محـــرم دل در حــرم يار بماند وانکــــه اين کار ندانســـت در انکــــار بمـاند از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري که در اين گنبد دوار بماند اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن شکر ايزد که نه در پرده ي پندار بماند محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد قصه ماست كه در هر سر بازار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت دلق ما بود که در خانه ي خمار بماند
خرقه پوشان همگي مست گذشتند و گذشت قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
به تماشا گه زلفش دل حافظ روزي شد که باز آيد و جاويد گرفتار بماند
|
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 20:52 توسط علي
|
|
|||
|
|
|
|
|
همه میدونین که حضرت موسی می خواست خدا رو ببینه. رفت کنار کوه سینا و به خدا گفت : ارنی؟ و جواب آمد لن ترانی. و بعدش که موسی اصرار میکنه خدا جلوه ای از خودشو به کوه نشون میده که حضرت موسی هم بیهوش میشه.
چو رسی به طور سینا ارنی مگوی و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی چو رسی به طور سینا ارنی بگوی و مگذر که خوش است از او جوابی، چه ترا چه لن ترانی ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد تو که با منی همیشه چه ندای لن ترانی سحر امدم به کویت که ببینمت نهایی ارنی نگفته گفتی ، تو هزار لن ترانی
من که از دومیش خیلی خوشم آومد.شما چی؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 18:47 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
نمی دونم شما چقدر به حافظ اعتقاد دارین. ولی من که هر وقت دلم میگیره یه تفعلی به خواجه حافظ میزنم. بعضی وقتا هم فال می گیرم که انصافا حافظ درست میزنه تو خال. از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می اید ولي به نظر من که اگه به فال اعقاد داشته باشين با هر چي که فال بگيرين چي ورق باشه يا ديوان حافظ و يا هر چيز ديگه که کامل باشه : يعني بتونه تمام جوانبو تو خودش داشته باشه درست در مياد.
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرید ز هر سو می دهد پندش ولیکن در نمی گیرید
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 17:26 توسط علي
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
به کدامین گناه!!! قصه است این قصه آری قصه درد است این عیار مهر کین مرد و نا مرد است اين گليم تيره بختي هاست خيس خون داغ سهراب و سياوشها ، آري آري من همين افسانه مي گويم... خوان هشتم را من روايت ميكنم اكنون :
میدان هفت تیر ـ تهران ـ ۳۰ اردیبهشت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 0:52 توسط علي
|
|
||