|
|
|
|
|
خدایا.
خدایا با تو عهد میبندم که نعمتهایی را که تو به من عطا فرمودی، به درستی به کار بندم. چشمانم، زبانم، دستها و پاها و تمامی اعضا و جوارح بدنم را. و انجایی که قلم از نوشتن باز می ماند. ولی چاره ای نبود. باید مینوشتم. باید میگفتم... خدایا. تو که انقدر مهربانی، که گستاخی هایم را به درگاهت چشم پوشیدی، از این یکی هم بگذر. ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 12:46 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر هم داستان عقابیه که در آخرین لحظات عمرش، در فکر راهی برای زندگی بیشتر از دشت و کوه عبور میکنه تا به زاغی میرسه. و از اون زاغ میخواد که راز طول عمر رو بهش بگه.بقیشو خودتون بخونین:
گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب *** آشيان داشت در آن دامن دشت زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
*** زاغ گفت ار تو در اين تدبيري عهد کن تا سخنم بپذيري
ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 12:28 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||
|
از ميان تمامي شاعراني كه هم عصر با سعدي و مولوي بوده اند، تنها حافظ توانست جاودان بماند و نام بقيه شعرا در امواج غزليات عاشقانه سعدي و مثنويات عارفانه مولوي گم شده است. اينم يك نمونه از اشعار حافظ كه من هنوزم نتوستم اونو درست بخونم. به قول حافظ : هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد شما هم امتحانش كنين. مثلا در مصرع "چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند " بردارند اولي به معني برداشتنه، و بردارند دومي به معني بر سر دار بودن.
|
||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 11:21 توسط علي
|
|
||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 16:17 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه واحدهای ترم ۳ رو گرفته بودم. کلی هم از دوستام و سال بالایی ها پرسیده بودم که کدوم استاد بهتره و بهتر درس میده و از این جور چیزا. واقعا عزم خودمو جزم کرده بودم و واسه ی کل ترمم برنامه ریزی کرده بودم. و یکسری کارهای دیگه که مخصوص صفری هاست. ترم ۳ همه میتونستن دو نوع برنامه داشته باشن. یکی با استادای واقعا گلابی و اون یکی با استادایی که رست آدمو میکشیدن و هر هفته کلی تمرین می دادن. خلاصه بنده هم با تمام کله شقی برناممو با اساتید سخت گیر برداشتم و با برآوردهایی که کرده بودم آخر ترم میتونستم یک معدل ۱۵- ۱۶ ی داشته باشم. ( اینم بگم که معدل ۱۵ اینجا مثل معدل ۱۷-۱۸ دانشگاههای تهران بجز شریفه. البته با مقدار درس خوندن مساوی) یکی دو هفته ای از اول ترم گذشته بود ( یعنی تقریبا اوایل مهر ) که کارام راست و ریست شد اسباب کشی مون از خوابگاه های پایین تموم شده بود و صفری های جدید با هزار امید و ارزو کم کم از راه میرسیدن. با خوددم گفتم که حالا بد نیست یک تلفنی هم به خونه بزنم و احوالی جویا بشیم. تلفن زدم و حال همه رو پرسیدم ولی نتونستم با مامان صحبت کنم. اخه برادرم گفت که رفته خونه ی خاله اینا. منم خدافظی کردم. چند روز بعدش زنگ زدم ولی ایندفعه یک بهانه دیگه و همین جوری سه چهار روز هی میگفتن که مامان رفته خرید، مامان رفته بیرون ۲ ساعت دیگه میاد و ... دیگه کم کم داشتم نگران میشدم ولی اصلا دوست نداشتم حتی بفهمم که مامان رفته بیمارستان. تا اینکه یه شب دایی زنگ زدن و گفت که زود بیام خونه چون حال مامانم بده. بازم دوست نداشتم باور کنم که قضیه واقعا جدیه. ولی وقتی که صدای شوهرخالمو از پشت تلفن شنیدم دنیا دور سرم چرخید. تا حالا هیچ وقت نشده بود که دایی و شوهرخاله کنار هم باشن و با یک تلفن حرف بزنن. اون لحظه آرزو داشتم که وجود نداشتم. ای کاش میمردم ولی صدای شوهرخالمو نمی شنیدم. همون موقع سریع حاضر شدم و رفتم ترمینال تا از اصفهان برم تهران و از اونجا برم مشهد. بازم خدا خیر بده دوستمو که تا ترمینال اومد و منو پیدا کرد و گفت که تو فرودگاه اشنا دارن. تا فردا صبح با اولین هواپیما برم خونه؛ تو این فصل بلیط هواپیما گیر اوردن اونم یک ساعت قبل پرواز واقعا خوش شانسی می خواد. فردا (۷/۷/۱۳۸۱) صبح زود بیدار شدیم و با تاکسی رفتیم فرودگاه. تو فرودگاه دوستم بعد از ۲ ساعت بلیط گرفت. منم نشسته بودم روی صندلی ها و این اطرافو نگاه میکردم. تو همین یک ساعت کلی ادمای مختلف از کنارم رد شدن. علی رضا خمسه رو هم دیدم. با یک لبخند از کنارم رد شد. ولی انگار فقط جسمم روی صندلی بود. خلاصه با هواپیمای درپیت توپولوف که تا مقصد بال هاش میلرزید، رسیدم فرودگاه. پدرم بود و برادرم. یادم نمیاد ولی یکیشون لباس مشکی داشت. حاضر بودم هر چی دار و ندارم بدم ولی مامانو زنده ببینم. بغض کرده بودم. رنگم مثل گچ سفید شده بود. ولی جلو خودمو گرفتم... رسیدیم بهشت رضا. اونجا همه ی فامیل اومده بودن. دایی ها، خاله ها، مادر مادربزرگم، همسایه ها و ... و همه مشکی پوشیده بودن. رفتم صورتشو دیدم، بوسیدمش، خیلی خوشگل شده بود؛ به همه مون لبخند میزد. بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران حالا موقع خداحافظی رسیده بود. اشکم هایم بی اختیار جاری شده بود. لحظه ها به سختی میگذشت. صدای لااله الله همه جا رو پر کرده بود. و بعد : کمی درد دل؛ و دیگر، هیچ. رفتنت را دیدم :
تو به من خندیدی آتش برق نگاهت دل من آتش زد. و مرا در پس یک بغض غریب، در میان برهوتی تاریک، رهایم کردی ... رفتنت را دیدم، تا به آنجا که نگاهم سو داشت. و تو در آخر این قصه تلخ محو شدی. باورم نیست که دیگر رفتی؛ اشک من بدرقه راهت باد. سکوت، فاتحه، صلوات. حالا همه داشتند یکی یکی تسلیت میگفتن. درد پدرمو که درک نمی کردم ولی حال برادر کوچیکمو تا حدی درک می کردم. حالا واقعا احساس یتیمی می کردم. ولی به نظر من که پسر از مادر یتیم میشه. بی تو من طوفان زده ی دشت جنونم، صید افتاده به خونم. بی تو من هیچ نگویم. بی تو من هیچ نخواهم. ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 14:33 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
جا داره از خوبگاه ۴ که یک زمانی توش زندگی میکردیم و لباسامونو تو پنجره هاش از طناب آویز میکردیم، یادی داشته باشم.
امروز صبح مراسم افتتاحیه سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک در دانشگاهمون ( البته ما که داریم میریم ) در مکانی که آنرا سالن آمفی تئاتر دانشگاه می نامند برگزار شد. در این مراسم که به صورت زنده از شبکه استانی اصفهان پخش میشد اقایان : دکتر قربانی ( ریاست محترم دانشگاه صنعتی اصفهان ) و دکتر سپهری راد ( مسئول برگزاری المپیاد ) دست و پا شکسته سپس آقای محمود فرشيدي وزیر محترم آموزش و پرورش در ابتدا پس از یاد و خاطره از بنیان گذار انقلاب و مقام معظم رهبری به یادآوری دست آوردهای دانش آموزان ایرانی در سطوح مختلف علمی به حضار و تیمهای شرکت کننده
برو تو همون وزارت خونه که بلد نیستی یک خوشامد گویی (درست و حسابی که هیچ) خشک و خالی به مهمونات بگی. و پس از آن جناب آقای حداد عادل یحتمل آقای حداد عادل ۲ سال جلوتر از بقیه آدمها بسر میبرند. بازم اون اجرای زیبای سنتور یکم آبروی ایران رو حفظ کرد. ایالات متحده هم با حضور خود سعی در ایجاد روابطی بهتر با ایران داشت که حضور آنها قابل تقدیر می باشد.
بقیه سوتی ها رو خودتون ببینین.
در همین راستا وزارت آموزش و پرورش یکسری کلاس فشرده آموزش زبان فارسی (ببخشید گویش شیرین فارسی) برای شرکت کنندگان تدارک دیده است. شایان ذکر است که سوالات المپیاد هم به زبان فارسی خواهند بود.
در پایان هم جای آقای استفان هاپکینز (مرد شماره اول دنیای فیزیک) رو خالی میکنیم که اینقدر برای دیدنش برنامه ریختیم.
|
||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 17:40 توسط علي
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
بجنبید میغ، خروشید رعد درخشید برقی به مانند تیر عقاب دلیر، بیافتاد از آسمان به زیر جبین پر ز چین و دژم کوهسار چنان گرده ببر بر آن نگار :
نشیبش یکی دره ی هولناک دمان همچنان اژدها در مغاک پیچیده در پبچ و خمهای آن مهی همچو فیروزه ای پرنیان فتاده سر سنگهای سیاه بسی رشته نور از قرص ماه زهر سوی دیواره ی کوهسار فرو برده چنگال در ابر تار
فراز ستیغ عقاب اوفتاده است پر سوخته به ژرفای دره نگه دوخته هیولای پستی (مرگ) خزد سوی او بغلتد نبیند مگر روی او کنون پیش چشمان او آسمان ببالد به رخشنده استارگان بلغزد سر یکدگر ابرها بغرد چو در کوهها ابرها به جوش آید از دیدن آن عقاب
برآید تو گویی به ناگه زخواب خروشد بر او با دو چشم پر آب : تو ای آسمان! زبالا مبینم چنین زار و پست تو دانی که این واژگونه که هست؟ کسی کو زدی خنده بر خشم تو بدی فتنه در چشم تو درخشنده برقت نفرسودمی به پیچیده ابرت برآسودمی بدی اختران تو بازیچه ام مبینم، مبینم که اکنون چه ام پرم سوختی بدن شعله ی حسرت افروختی چرایم بدید سنگسار دوختی؟ زبرق تو چون سوخت بال و پرم همان به که پیش تو جان بسپرم : شود ابر تو بر من آرامگاه من و گور من این مغاک سیاه؟ پرم سوی تو شکیبا شوم باز با خوی تو
عقاب دلیر جهید از ستیغ سیه رنگ کوه بغلتید و افتاد ناگه به زیر
دره باز کرده دهان زیر او چنان گرسنه، شیر و نخجیر او بیافتاد بشکسته شهپر عقاب سر صخره های فتاده بر آب در امواج پیچیده ی سیمگون نهان گشت آن پیکر غرق خون ولی آرزویش سر ابرها به پرواز بود : خود این در طبیعت یکی راز بود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 15:22 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند کارش دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 19:43 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر من حقيقت در اين دنيا وجود نداره. و چيزي که ما آن را به حقيقت تعبير ميکنيم : جلوه اي از حقايق دنياي فرا مادي است. به قول افلاطون اين دنيا همچون غاري تاريک است؛ و انسانها به سان زندانياني پچيده در غل و زنجير، درون اين غار بسر ميبرند که حتي نمي توانند سر خود را به اطراف حرکت دهند. و تصور انها از محيط اطراف، سايه هايي است که برروي ديواره ي غار مشاهده ميکنند. و اگر صدايي بشنوند مي پندارند که آن سايه ها با هم حرف ميزنند. و حال آنکه "حقيقت" خورشيدي است که در بيرون غار نور افشاني مي کند. حال تصور کنيد يکي از اين زندانيان را آزاد کنيم و او را به بيرون غار ببريم. بديهي است که نور خورشيد او را بسيار ناراحت ميکند و وي تمايل دارد که به درون غار برگردد.
هر آنچه بپنداريم همان خواهيم بود. به قول انگليسي ها : you are what you are و مهم ترين چيز سعي و تلاش در رسيدن به حقيقت است. به قول عزيزي : زندگي زنده بودن است و زنده بودن بهتر شدن. و هيچ چيزی بهتر نمي شود مگر با تلاش.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 19:23 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
توی دانشگاه ما سال بالایی ها به جدیدالورودی ها میگن صفری.صفري يعني کسي که حتي يک جلسه هم سر کلاسای درسیش غيبت نميکنه. وقتي وارد ميشه در ميزنه و وقتيکه مي خواد بره بيرون اجازه ميگره ( با انگشت ) . با هم اتاقي هاش از درصدهاي کنکورش ميگه و تا آخر ترم اين خاطرات کنکور و درصد ها ادامه داره. خلاصه اونو ميشه با اولين نگاه شناخت و به راحتي سر کارش گذاشت. مثلا اون قبلنا و قديم مديما که دور خوابگاه دخترا رو حصار نکيشده بودن ( بيچاره ها ) يه بار يک صفري از همه جا بي خبر که مي خواسته بره پيش دوستاي سال بالاييش، از چند تا بچه هاي باحال سال بالايي آدرس خوابگاههاي بالا رو ميپرسه که اونا هم آدرس خواگاه دخترا رو بهش مي دن و آدرس دقيق اتاقو که : از پله ها که رفتي بالا ميشه طبقه اول. حالا تو بايد بري سمت راست و اتاق ... .خلاصه اون پسر بيچاره و بخت برگشته ميره به همون آدرسي که بهش داده بودن و وقتيکه در رو باز ميکنه با جيغ ساکنين اتاق مواجه ميشه. خلاصه کارش به کميته انظباطي ميکشه و مي فهمه که عجب سر کاري رفته. يکي از موارديکه خيلي توي اتاقهاي خوابگاه رونق داره در آوردن آمار هم کلاسيها و هم دانشگاهي هاي جنس مخالفه؛ که به همين خاطر هر کي کاري بکنه فردا همه مطلع ميشن. از ديگر تفريحات يک پسر خوابگاهي ( البته با سانسور ) : شلم بازي کردن تا ساعت 5 صبح و خوابيدن تا لنگ ظهر – چايي خوردن – فيلم ديدن – چرت و پرت گفتن و... که سيگار کشيدن و دايم پاي تلفن بودن هم در سالهاي بالاتر بهشون اضافه ميشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 15:56 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
آورده اند که صدایی بلند داشتی و در تقلید صدا خبره بودی و هر آنچه از نمکی و لحافدوزی و برف انداز و سمپاش و ... که موجود همی بودی، صدای آن تقلید کردی و همسایگان را در سر کار گذاشتی و در کوچه ایشان هر چه از موجودات و جانداران و جانوران که موجود بود از لطف و مرهمت وی برخوردار بودند و گربه ای نبود که از کنار ایشان عبور نکرده باشد و از الطاف ایشان بی بهره... و بدین ترتیب بنده دوباره به سنگر علم دانش باز گشتم و از تابستون برای کنکورشروع کردم تا اینکه بالاخره با رتبه ی نسبتا خوبی برق دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم. از اون جایی که همه کارای من بر عکس بوده و جمله ی حسنی به مکتب نمیرفت درباره من صدق میکرد درسی رو که کلاس کنکور رفته بودم از همه بدتر شدم. شاید اگه کلاس نمیرفتم خیلی بهتر میشدم. بسی رنج بردم در این صنعتی عجب زنده ماندم در این لعنتی...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 15:43 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
کاریکاتور ازمجله گل آقا دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12:34 توسط علي
|
|
||