تازه اومده بودیم خوابگاه. من هم نمونه کامل یک بچه مثبت بودم : بلافاصله بعد از هر غدا مسواک میزدم، همین که اذان شروع می شد وضو میگرفتم و نماز میخوندم ( البته فکر نکنین که از روی عادت بود، چون من تا قبل از اون زیاد اهل نماز نبودم )، یک حرف بد هم نمیزدم، اصلا بلد نبودم که دروغ بگم، شب هم ساعت 11 می خوابیدم : ...، بوس، لالا.
قبل از اینکه بیام دانشگاه چون شنیده بودم دانشگاه سخت گیریه، برنامه ریزی کرده بودم که ترمهای اول میخونم تا معدلم بیاد بالا و از سالهای بعد میرم توی کار فوق لیسانس.
خلاصه اومدیم توی یک اتاقی که تمام مساحتش میشد 20 متر، تازه فضایی که موکت پهن کرده بودیم می شد 12 متر اونم برای 4 نفر. حالا اینا به کنار با دونفر هم اتاق شده بودم که اسم تمام خواننده ها رو بلد بودن، تمام بازی های ورق رو فول بودن ، تازه چون باهوش بودن درس هم نمی خوندن. منم سر کل کل از اونا کمتر درس می خوندم.
اتاق ما توی خوابگاه معروف شده بود؛ شده بود پاتوق.هم اتاقیم که من خیلی باهاش رفیق شده بودم هم که اصلا اهل درس نبود : دوست داشت بره علوم انسانی بخونه. یک بار هم دربارش توی یکی از نشریات دانشگاه نوشتن که : یک صفری بعد از 40 روز بالاخره به حمام رفت!!! توی همون فضای 12 متری، نیم دایره ای به شعاع 1 متر، همیشه پر بود از ظرفهای کثیف. دیگه منم بعد از مدتی بی خیال شده بودم و به اصطلاح خودمو با شرایط وفق دادم.
خلاصه منم شدم پایه ی غلیون و ورق. ولی شب یلدا خیلی خوش گذشت. فکر کنم ۲۵-۳۰ نفری توی اتاق ما بودن. یکی از بچه ها هم که اهل هنر بود گیتار و ارگ یاماها شو اورده بود. از اتاق یکی از بچه ها هم یک اسپیکر خفن جور کردیم. خلاصه تا ساعت 3 نصف شب تمام اهنگا رو خوندیم و رقصیدیم. واقعا خوش گذشت.
چشم که به هم زدیم پایان ترمها شروع شد. اتاق ما شده بود اتاق جنگولک بازی و اتاق کناریمون مخصوص درس خوندن.که معمولا من توش بودم. و طبق معمول توی اتاق ما بساط غلیون به راه بود.
سومین معدل رو من اوردم. اونم 13.21. البته اولین معدل هم تعریفی نداشت. 14.5 اونم چون اکثر کلاساشو رفته بود.